دیر زمانی است که هم صحبت با خاکم من
   1   2   3   4      >
+ ؟

 


خیلی مواظبم که پا روی سنگ عزیز کسی نگذارم اما مگر می شود. ظاهرا معضل زمین و مسکن به اینجا هم سرایت کرده و گورکن ها آنقدر فاصله بین آدمها را در قبرستان کم کرده اند که برای اینکه از بین ازدحام جمعیت حاضر در کنار هر سنگی رد شوی، مجبور می شوی که پا بزنی و بگذری.


دارم فکر می کنم این همه آدمی که اینجا هستند لابد یک روز بچه بوده اند، با کلی آرزوهای جورواجور زندگی کرده اند. شاید عاشق هم شده باشند آن وسطها، و شاید دچار ازدواج هم و ... لابد توی مراسم تدفین خیلی ها شرکت کرده اند . خلاصه اش اینجایی بوده اند یکی از همین ماهایی که داریم راست راست راه می رویم. با کلی دل خوشی زندگی کرده اند و شاید برای خیلی ها دل خوشی هم بوده اند و حالا .... زیر خلوارها خاک. بعد برای چند صدمین بار در طی این روزها از خودم می پرسم که واقعا ما به این دنیا پرتاب شده ایم که مثلا چه غلطی بکنیم؟


من که یادم نمی آید. یعنی حتی یادم نمی آید پیش از اینکه مرا بفرستی اینجا کجا بودم ، کی بودم و چگونه بودم چه رسد به اینکه یادم باشد تو گفته باشی "الست بربکم" و من بگویم "بلی"


من که یادم نمی آید . تو می گویی گفته ام. نمی دانم. لابد گفته ام که تو می گویی دیگر. وگرنه چه لزومی دارد بین این همه موجود زنده یکراست بیایی یقه مرا بگیری و بگویی تو گفته ای؟!


ولی قبول کن که دنیا مزخرفی است. اینکه پرتاب شوی اینجا بدون اینکه اصلا قول و قراری را که بسته ای و ظاهرا مهترین قول و قرارت هم هست، یادت باشد. بیایی این جا و حیران رسالتی که برایش آمده ای بمانی. هرکسی هم از راه می رسد بر اساس عقل ناقصش چیزی بگوید و رد شود . بعد تو چه بخواهی و چه نخواهی گیر کنی بین روزمرگی هایت و ...


 اصلا تمام اینها به کنار. به جهنم که من یادم نیست از کجا آمده ام. به درک که نمی دانم اینجا باید دقیقا چه غلطی بکنم. من این روزها مدام دارم راجع به یک دنیای دیگر فکر می کنم. تازه گی ها فهمیده ام که چیز زیادی از آن دنیا هم نمی دانم. اصلا کی می داند؟ کی آن دنیا را دیده؟


خیلی نگران پدر هستم. معلوم نیست الان کجاست. چکار می کند و من خیلی دلم می خواهد بدانم با او چه کرده ای. مریم می گوید مرده ها نیازی به نگرانی ما ندارند این زنده ها هستند که باید نگرانشان باشیم اما من نمی توانم مثل او فکر کنم. نگرانم.


 


خواب پدر را می بینم. همان پدر چند سال پیش است. با آن شانه های پهن و قامت راست. از آن پدرهایی که ابهتش تو را غرق در غرور می کند از داشتنش. توی کت و شلوار، مثل همیشه آراسته تر به نظر می رسد و من مثل همیشه آنقدر کیف می کنم ازداشتنش که بعد از بیدار شدن خلا حضورش برایم پررنگ تر و بزرگ تر می شود. همه این خواب را خوب تعبیر می کنند اما این برای من کافی نیست. نمی تواند راضی ام کند حتی تعریفهایی که همه از خوبی هایش می کنند.


من دلم می خواهد بدانم که وعده های خدا در مورد این بنده سراپا تسلیم تحقق یافته. دلم می خواهد بدانم خدا با آدمی که تمام زندگی اش تلاش و رنج بوده؛ کسی که هیچوقت از گرفتن دستی امتناع نکرده ؛ کسی که خیلی ها (به گفته خودشان من که نمی دانم) با تکیه بر زانوهای او بلند شده اند و به زندگی شان سر و سامان داده اند؛ خیلی دلم می خواهد بدانم خدا با این آدم چطور معامله می کند.  آدمی که نه پیامبر است، نه معصوم است نه امام است و نه هیچ چیز دیگر. یک آدم عادی. خیلی عادی. با تمام اشتباهاتی که یک آدم عادی می کند. درست مثل من.  تنها فرقش با من این بود که هیچ وقت سر خدایش غر نزد، با او دعوایش نشد،  همیشه او را به رسمیت می شناخت. صدای شکرگذاری اش را در بدترین شرایطی که داشت هم شنیدم. خیلی هوای خدایش را داشت و اصلا مثل من فکر نمی کرد که خدا باید همیشه هوایش را داشته باشد. و من دلم می خواهد بدانم که خدا چطور از او استقبال کرده.  دلم می خواهد بدانم؛ آنوقت شاید بتوانم تکلیف خودم را با این دنیا بهتر روشن کنم.


کاش می شد بفهمم و می دانم که نمی شود، مگر آن لحظه موعود و آن لحظه دیر نیست برای فهمیدن؟ و خودت بگو با این همه مجهولات ذهنی که خودت می دانی این همه فقط گوشه ای از آن همه است؛ فکر می کنی چقدر می شود از من انتظار بندگی داشت و خلوص؟!


نوشته شده در  یکشنبه 23/4/1387ساعت  7:59 صبح  توسط منصوره 
  نظرات دیگران()

   1   2   3   4      >
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[23/4/1387- 7:59 ص] ؟
[13/4/1387- 11:0 ع] اینجا ستاره ای خاموش شد
[24/3/1387- 11:21 ع] این همه کس، و این همه بی کسی
[14/3/1387- 10:54 ع] یک سئوال با کلی حرف بی ربط و با ربط !
[آرشیو شده ها]